تبليغاتX
عبور
let the cold to come in یکشنبه 1390/11/02 4:12 بعد از ظهر

     

در طول هفته بارها از کنار پارک بزرگ شهرمان رد می‌شوم. تا یکی دو سال پیش با آدم‌های زیادی توی این پارک بوده‌ام ،‌ اما عجیب این‌که همیشه از پارک بدم می‌آمده. شاید وقتی کم سن و سال‌تر بودم به هوای بازی چنین حسی نداشتم اما همیشه این حس بد همراهم بود. از این پارک بدم می‌آید، اما دلم برایش تنگ می‌شود. با خودم فکر می‌کنم شاید دیگر هیچ‌وقت واردش نشوم. گاهی وقتی رد می‌شوم و می‌بینم دارند با بولدوزر به جان نیمکت‌ها و درخت‌های پارک می‌افتند توی دلم آرزو می‌کنم حداقل آن نیمکتی را که کلی توی سرما رویش نشستم و نزدیک خیابان است خراب نکنند. از کنار پارک رد می‌شوم و می‌بینم که سرما چه‌قدر درختان انبوه پارک را لخت و عور کرده، آن‌قدر که حتا قفس بزرگ پرندگان را از فاصله‌ی دور می‌بینم. بچه که بودم با برادرهایم می‌رفتیم سیرک "سیروس قهرمانی"،‌می‌رفتیم دیدن "موتورسوار مرگ" که اسمش را یادم نیست،‌فقط یادم می‌آد که موهای فرفری داشت و وقتی توی مخروط با موترش گاز می‌داد آدم‌ها پول می‌گرفتن تو دستشون تا اون بیاد با سرعت از دستشون بقاپه. یادمه یه اسباب‌بازی‌هایی داشته که مادرم هیچ‌وقت نمی‌اشت سوار بشم بس که بی در و پیکر بودن. یادمه سوار چرخ‌و فلک زنگ زده‌ی درب و داغون می‌شدیم و من که عاشق بلندی بودم آرزو می‌کردم وقتی نگهش می‌دارم بالای بالا باشم.یادمه سوار قایق‌ می‌شدم و با لاجونی تمام پارو می‌زدم و برادرم سعی می‌کرد یادم بده چطور پارو بزنم. چقدر توی این پارک ساندویچ سوسیس‌های کثیف و خوشمزه خوردم و اون موقع مثل الان مرض وسواس شدید نداشتم. بعدها چقدر لابه‌لای درخت‌ها سیگار کشیدم و چه‌قدر دخترای هم‌سن و سال خودم نگاهم کردن و انگار احساس ترس بهشون دست می‌داد. حالا اون قفس پرنده‌ها رو خالی کردن و آخرین باری که رفتم چندتا فنچ و قناری و مرغ و عشق توش بود. دریاچه‌ی پارک هم آخرین باری که رفتم خشک بود. ساندویچ فروشیه دیگه نبود. آخرایی که می‌رفتم فقط رو همین نیم‌کت می‌نشستم و از سرما یخ می‌زدم. الان نمی‌دونم اون وسطا که الان تو سرما پرنده هم پر نمی‌زنه چه خبره، دوست ندارم برم ببینم چی شده اما هنوز دلم خیلی براش تنگ می‌شه و شاید این دلتنگی روزی باز منو بکشونه اون‌جا.

   

 

   

نوشته شده توسط زهرا نی چین  | لینک ثابت |

چاپ کتاب "دورنمای کاسل راک" (آلیس مونرو) پنجشنبه 1390/10/29 7:42 بعد از ظهر

سه سال پیش که ترجمه‌ی کتاب "دورنمای کاسل راک" را سپردم دست ناشر نه هنوز اوضاع این‌قدر پراسترس بود و نه هنوز خودم با روال چاپ آشنایی داشتم. مدت زیادی نگذشته بود که خواستم ترجمه‌ی دیگری را شروع کنم. اولش رفتم سراغ داستان‌های کوتاه نویسنده‌ای که دوستش داشتم بعد ولش کردم و رفتم سراغ نمایش‌نامه. حدود یک سال گذشت و من فکر می‌کردم شاید قرار نیست خبری شود. زنگ زدم ناشر و ناشر گفت که کتابم مجوز گرفته باز اشتیاق پیدا کردم و رفتم سراغ ترجمه‌های نیمه‌تمامم اما باز یک سال گذشت و خبری از چاپ نشد و من مکررن چند ماهی یک بار زنگ می‌زدم و چاپ کتابم به تعویق می‌افتاد‌(از این نمایشگاه کتاب تا تابستان، از تابستان تا پاییز...تا زمستان...تا بعد از عید....تا نمایشگاه...تا تابستان...تا آخر پاییز ....). در این میان همان سال اول بعد از مجوز که نسخه‌ی ویرایش شده را دیدم متوجه شدم یکی از داستان‌ها نیست و وقتی پرسیدم فهمیدم داستان را ارشاد حذف کرد و خوب البته ناشر هم به من نگفته بود. تمام این سه‌سال تقدیم نامه‌ی کتاب را که برای مادرم نوشته بودم توی فایل ترجمه روی کامپیوتر مرور می‌کردم و بهش خیره می‌شدم و توی ذهنم مرور می‌کردم وقتی کتاب بیاید دستم و به مادرم نشانش بدهم از من خوشحال‌تر می‌شود. این مدت این‌قدر در جواب مادرم که از چاپ کتابم می‌پرسید گفتم فلان زمستان و فلان بهار و .... که گاهی فکر می‌کردم اگر مادرم فکر کند دروغ می‌گویم حق دارد.

حالا دو سه روزیست کتابم چاپ شده. از آن‌جایی که تهران نیستم هنوز کتابم را در دست نگرفتم و از نزدیک نگاهش نکرده‌ام. (انگار که یک موجود فضایی را قرار است ملاقات کنم) مدام به خودم می‌گفتم کتاب که دستم بیاید ترجمه‌های ناتمامم را هم شروع می‌کنم اما الان واقعن نمی‌دانم این موضوع به این زودی‌ها محرکم شود یا نه.

              

     

نوشته شده توسط زهرا نی چین  | لینک ثابت |

یکشنبه 1390/10/18 2:58 قبل از ظهر

یه مدته فی س بو ک خیلی منو از این‌جا دور کرده و حالا با این پیش‌بینی‌هایی که درمورد ا ی ن ترنت م لی  می‌کنن فکر می‌کنم دوباره همه‌ی اونایی که مثل من از وبلاگ‌نویسی دور شدن با اجرا شدن این قضیه برمی‌گردن همی‌جا‌ها هرچند شاید همه‌ی این‌ها هم ازمون گرفته بشه.

اون‌وقت‌ها که این‌جا می‌نوشتم زیاد به فکر سان س و ر نبودم شاید احساس امنیت می‌کردم این‌جا اما به هرحال همه‌چیز الان عوض شده. الان قضیه شده مثل سی گار کشیدن. اون‌موقع‌ها که یواشکی سی گار می‌کشیدم همش به این فکر می‌کردم که که یه روزی می‌رسه که بتونم راحت روزی چندتا سیگار بکشم اما الان که راحت‌تر اما نه کاملن راحت می‌شه سی گار بکشم بازم دنبال فرصتی هستم که یواشکی سی گار بکشم. یادمه یه‌ شب با دوستم تو خیابون دربه‌در دنبال یه‌جای خلوت بودیم که سی گار بکشیم. یه پل هوایی دیدیم. رفتیم بالای پل و سی گار رو روشن کردیم و اون‌قدر هیجان و ترس ما رو گرفته بود که سی گار کشیدنمون یه حالی بهمون داد که انگار سی گاری کشیدیم. خلاصه اون شعف رو شاید دیگه هیچ‌وقت با سی گار‌کشیدن حس نکردیم. حالا انگار اومدم این‌جا یواشکی پست بذارم انگار شعفش یه‌جورایی خاطره‌انگیز‌تره. هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست جلو دیگران سی گار بکشم برعکس دلم می‌خواست هرجا بخوام سی گار بکشم و کسی نگاهم نکنه هرچند کلی جمعیت اطرافم باشه( برای همین بعضی حرف‌ها رو نمی‌شه هرجایی زد).

وقتی اون‌موقع‌ها تیغ بر می‌داشتم و دستم رو خط‌خطی می‌کردم یا دستم رو می‌چسبوندم به بخاری و اتو تا مدت‌ها مجبور بودم پنهانشون کنم تا مبادا کسی ببینه و سوال‌پیچم کنه اما بعدها زیادی این کارو می‌کردم و مادرجانم بالاخره فهمید و دوباره فهمید و فهمید ولی من کاری از دستم ساخته نبود.

اولین‌بار که سی‌ گار رو نبردم تو حمام بکشم نشستم توی اتاق. شیر گرم کردم. داشتم قرمز کیشلوفسکی رو می‌دیدم. سه‌تا پشت سر هم روشن کردم. بعد رفتم نشستم توی کمد دیواری (آخه من جثه‌ی کوچکی دارم) توی تاریکی و کلی به تاریکی خیره شدم و احساس شعف کردم.

این ذهن فانتزی و تا حدی سورئالم با مغلطه‌ی پارانویا و مالیخولیا همیشه پر از ترسه. من از ترسم بدم نمیاد. وقتی نمی‌ترسم یعنی وقتی بدبین نمی‌شم احساس حماقت می‌کنم حالا هرچی من بخوام فکر کنم لیبرالم اما نمی‌شه،‌ با خلوت‌خواهی من جور درنمیاد.

نوشته شده توسط زهرا نی چین  | لینک ثابت |

مجسمه سه شنبه 1390/07/26 1:43 بعد از ظهر

تصور کن

قدر یک سنگ آرام

قدر هستی یک مرگ

در اوهام یک روح

می دوی

در میدان شبنم گرفته ای

در آغوش می کشی

مجسمه ای را

که کف می کند

در خشکی آفتاب زده ای

مجسمه ای که مرده

غریق لبخندهای نور زده

حالا خداحافظی کن

مجسمه دود گرفته

از باران هایی دراز

تو سال هاست نمی دانی

مجسمه نمی خندد

تو سال هاست نمی دانی

مجسمه نرم تن است

سالهاست

برای خود آواز می خوانی

تصور کن

قدر ترس های یک جنگ

قدر سال هایی که نمی رسی به نور

بیدار نمی شوی

که ببینی سیاه پوشیده بودند

قدر داغی مرکز زمین

که دیوار کشیده دورش

و چشم بسته

روی سنگ ها

(زهرا نی چین/25 مهر 90)

نوشته شده توسط زهرا نی چین  | لینک ثابت